تبليغاتX
کی به کیه هرکی هرکیه

کی به کیه هرکی هرکیه

از تو دوری میکنم شاید که پنداری که تو را دلداده نباشم،از این میترسم که مرا قابل بدانی و بپنداری تو را کم انگارم و آنگاه که مهنت خویش بر من نهی و از خویش آزرده شوی

سبب دوری من از آن است که خود را لایق دلداری تو نمیبینم مرا این بار بسیار سنگین است شاید تازگی ما و خویشتن داری ما شما را گمره کند.از آن سبب که هنوز هیجانی و اتفاقی نو به بار میکشیم ترسم که مرا خاص پنداریترسم آن همه سادگی و بی آلایشی آن همه شادی و هیجانی که و هیجانی که حاصل ساله پاکی و تنزیه ی نفسانی است آن کودکی و بزرگی،آن سادگی  پیچیده ی احساس ،همه و همه را محدود به این خرد نمایی.نه همه را لیکن جزء آن هم دنیایست برای ما
اصلا یعید است بشری توان تحمل چنین لیاقتی باشد گر کسی روزی بدین نیک بخت وصال داد بدون شک تمام عمر را باید غلام و سپاسگذار شما باشد

مرا ببخش در حقارت و کم شعوری خویش من ندانم و نمیدانم اگر دوری نکنم شما را به رذالت خویش بکشانم که عمری به حال این گل پژمرده کرده گریستن یگانه زیبای عالم را باز نمی گرداند و نیز میترسم که از من خیالی به سر داشته بس بزرگتر از خود من و چنین پندارید که شما را پسند نمی کنم و از خود برنجید
ای کاش دست کم مرا شجاعتی بود در اتمام این ماجرا که ندانم چگونه آغاز شد.در اتمام این حقیقت هم بسی هراس است بر تباهی

+ نوشته شده در هجدهم فروردین 1390 17:51 توسط سینا |


اگه شما هم مانند من سریال دکستر رو یده بودید حتما به این فکر می افتادید که تظاهر چقدر کار جالب و سودمندی میتونه باشه!
وقتی که تو خیلی از موقعیتها جمع رو درک نمیکنی و باهاشون نمی جوشی ،وقتی که ازت توقع دارند نرمال باشی

آره بیشتر به یک التزام شباهت داره چرا که نمیخوایم جامعه گریز بشیم.شاید خیلی موقع ها درکشون نکنیم شاید الکی خوشی ها ،خنده های بی مهنا،ترسهای بی جهت،اشکهای بی جهت،رقص های تو خالی رو نفهمیم
شاید متنفر باشیم از زندگی های بی هدف،حرف های مسخره آرزو ها دلخوشی ها

ولی اینجوری که نمیشه بالاخره معنی ای داشته باشه،یک چیزی که من درکش کنم.نه عشق نه نفرت نه سکس نه شهوت نه...

+ نوشته شده در پنجم فروردین 1390 13:30 توسط سینا |


طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده


یه اه خداحافظ یه فاجعه ی ساده


خالی شدم از رویا حسی منو از من برد


یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد



ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو


یه لحظه فقط یه اه هم جنس شکفتن شو


از روزن این کنج خاکستری پرپر


مشغول تماشای ویرون شدن من شو



برگرد به برگشتن ازفاصله دورم کن


یه خاطره با من باش یه گریه غرورم کن


از گرگر بی رحم این تجربه ی من سوز


پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز



به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد


لحظه اخر لحظه شب عاقبت شب شد


اغوش جهان روبه دلشوره شتابان بود


راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود



ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو


یه لحظه فقط یه اه هم جنس شکفتن شو


از روزن این کنج خاکستری پرپر


مشغول تماشای ویرون شدن من شو


+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1389 12:34 توسط نادان |


دوری جویم از شما شاید که پندارید شما را دلداده نباشم!از این هراسم که مرا قابل بدانید و بپندارید شما را کم انگارم و آنگاه کرامت خویش را بر من نهی و از خویشتن آزرده شوی!
سبب دوری من از آن است که خود را لایق دلداری شما نمی بینم.مرا این بار ،بسیار سنگین است،شاید تازگیِ ما و خویشتن داریمان از سر شرمِ رویتان،شما را گمراه کند.

از آن سبب که هنوز قلیان تازگی اتفاق را به بار می کشیم ترسم که این بنده ی حقیر را خاص پندارید.ترسم آن همه شادی و اشک هیجانی که حاصل  تنزیه و پاکی عمر شماست،آن کودکی و بزرگی نگاهتان،آن سادگی احساس پیچیده یتان، همه و همه را محدود به این خرد نمایم!جزء آن همه هم بیش از وسعت کویری دل ماست.

اصلا بعید است بشری تواند تحمل چنین لیاقتی را داشتن،ور کسی روزی به جفای ایام بر نیک بختی قرعه شد، بی شک تمام عمر را باید غلام و سپاس گذار شما باشد

مرا ببخش در حقارت و کم شعوریم.
ما ندانیم و مانده ایم اگر دست از جدال با دل خویش برداریم و یا رنج فراق را تحمل کردن نتوانیم شما را به رذالت خود بکشانیم که چه خوش گفته است خواجه حافظ شیرازی

گرهمچو من افتاده ی این دام شوی
ای بس که خراب باده وجام شوی
ما عاشق ورند ومست وعالم سوزیم
با ما منشین اگرنه بدنام شوی

دامی که موی سیاه را یک شبه سفید میکند با گل چه کند؟!
عمری به حال گل پژمرده گریستن یگانه زیبای عالم را محیا نتواند

و گر با اجتناب از آغوش جان بخش شما خیالی بسازم از ما برای شما بس بزرگتر از خود ما و آنگاه دل مهربان شما را به یغما بریم و با خود چنان پندارید که دل گستاخ ما شما را پسند نیاید و از این وهم بعید رنجیده خاطر شوید!

ای کاش در عوض این دستان دراز ،ما را شجاعتی بود در اتمام این ماجرا که ندانم چگونه آغاز شد.
لیکن در حقیقتِ دل بریدن هم بسی سیاهیست و هراس بر تباهی...

+ نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1389 0:46 توسط سینا |



 .

 .

 .

  به بودنم


+ نوشته شده در یکم اسفند 1389 20:42 توسط نادان |


hear that?

+ نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1389 20:24 توسط سینا |


+ نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1389 19:55 توسط سینا |


بدون شرح!


http://www.parkgolestan.blogfa.com/

+ نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1389 19:50 توسط سینا |


آقایان خیلی سخت می توانند تشخیص دهند که آیا واقعاً عاشق طرف مقابل هستند و یا او را صرفاً به مانند خیالی آتشین می بینند که هر موقع از جلوی آنها رد می شود، جوشش کوره درونشان شدید تر میشود!!!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در بیستم دی 1389 1:50 توسط سینا |


ببین آبجی گلم!

خلق آدمی زیر شدت حوادث ناگوار دستخوش تغییره واین واسه این حقیر که همیشه داغ تکامل به سینه زده لوح نقصانه!حالا عرض میکنم چطور...

همه آدما یه جای زندگیشون که میرسن یه جایی که یه اتفاق پیشبینی نشده می افته وا میدن!
اونجایی که معزلت یه مسئله ی حل نشده اس و واسش هیچ قانونی تو زندگیت نداری...اون وقته که به تته پته می افتی.وقتی که یه دسته مشکل بی ریخت و سوالهای گنگ میریزند سرت،وقتی که همه کس بی معنی میشه و همه چیز خاکستری،اون وقته که تو هم رنگ می بازی و رنگ عوض میکنی!

ولی به قول گفتنی همه کس به اصل خویش باز گردد نگران نباش انا لالله و انا الیه راجعون

تو این فرآیند ،خوب آدم تو یه چیزهایی تغییر میکنه راجب خیلی چیزها کاملتر میشه و صاحب نظر!خیلی هم بد نیست!امید به خدا

منم اشتباه زیاد کردم ولی از بی تجربگیم بوده وارد نبودم به خدا.

خدا از سر تقصیراتمون بگذره!


حس دوری تو هم غریب نیست، قریب نیستی، د آخه نیستی که گلم!

+ نوشته شده در نوزدهم دی 1389 15:20 توسط سینا |


نیوشا:

همه جونهاي ما در خماري به سر مي برن 
همه يا الكي خوشن 
يا عاشق پيشه هستن 

يا فكر مي كنن كه عاشقن 
دركل يه جورايي تو هپروتن 
راستش نمي خوام به انها و يا يه فكر و عقيدشون توهين كنم 
اما منظورم اينه كه چشماشون باز باشه و فكرشون فعال
ما حيفيم كه تو هپروت و هشروت .... بسرببريم 
خيلي حيفيم 


-حیفیم!آره حیفیم منم همش همینو میگم!

حیفیم حیفیم حیفیم حیفیم حیفم حیفه حیفیم حیفیم حیفم حیفه ...

واسه چی حیفیم؟ خوب درد داره حیف بودن!نمیشه حیف نباشم!

+ نوشته شده در سوم دی 1389 23:55 توسط سینا |


-انسان به مثابه یک رویا هرگز به خودش نمی رسد. هرچه بیشتر شتاب می کند دورتر می شود

-تنها گریز از این رویا حسه تکامل دائمیست!حس مسافری که به تفریگاه خود رسیده و از زندگی لذت می برد!

نه آنکه خود بپسندم ولی رویا دغدغه ایست دست نیافتنی!منظور رهایی از این دغدغه است دلمشغولی ای که ما بیمار گونه برای تکامل داریم آنقدر که در رویا سفر می کنیم آنقدر که پرواز می کنیم و نمی رسیم و نا امیدی و شکست!

گاهی باید ایستاد و به پایین دره نگاه کرد و مسافت را دید قبل از آنکه چشم زمین را نبیند قبل از آنکه ارتفاع بی معنی شود دستان بی حس ،صعود سقوط شود و اشک سر بالا رود.
قضیه همیشه شاد بودن نیست حداقل برای من!که شادی رو گم کردم توی خنده های عصبی الکی خوشی ها توی لبخندی که اسم نیوشا رو دلم میشونه!توی حس تملک یک حقیقت.توی وجود حقیقت!وجود دارد؟هست؟چه هست؟من که بعید میدانم!

-ولی همیشه در ته دلت یه امیدی هست که به یاس تبدیل شدن اون می تونه به تو حس زنده بودن بده حسی که تو می تونی شاد باشی و نیستی ومی تونی ازته دلت بخندی
بذار حرفات روی انگشتای دستت بشینن و به عنوان پیامهای شیرین روی نظراتت بیان 
بگو ازحرفات و از وجود شیرینت 
کلی حرفهای نگفته هست که می تونه تو را از خودت بیرون بکشه 

-ولی این تو چیزه خاصی نیست که بیرون بیاد!قشنگ نیست!خاکستره!حاصله اون آتش بزرگ خورده گرمایه سره انگشتمه!

چند وقتیه فکر پرواز دادن شون بدجور زده به کلم دنباله یه جایه مناسب می گردم تا سبکیه خاکسترو بدم دست باد تا بگرده تو آسمون بشینه به یک تن نرم به یک نفس گرم ،همبال گیسوی پریشون بشه!تاب بخوره گم بشه! ولی میترسم جاش رو اون پیکر زیبا بمونه میترسم بچسبه به عطر نفسش و بره تو ریشو بسوزونه میترسم رنگش به موهاش بمونه و رنگ از اونا بگیره!میترسم! باید صبر کنم تا بیشتر بسوزه کامل کامل تا سفید شه بی وزن شه سرد سرد شه!

شاید چیزی ازش نمونه واسه پرواز!دیر نشه!دیر شده؟!

+ نوشته شده در سوم دی 1389 23:6 توسط سینا |


!No Offense God ...but ... FUCK YOU

+ نوشته شده در دوم دی 1389 11:48 توسط سینا |


تمام حرف این است،میخواهم ساده شوی در دستان من!

+ نوشته شده در نهم آذر 1389 11:15 توسط سینا |


تفکر تعالی،خاصیت و پیروزی ذات!

استعداد،توانایی اندیشیدن برتر،معذل سربلندی!

اولین مسیر آرامش و دلخوشی،چون آن را خیال طلوع کرد،ناچارا مسیر جدید را جستجو باید!

...

خدایی که رذالت را زیبایی داد، زیبا را رذالت، سرانجامی که مرد ندارد!

+ نوشته شده در دوم آذر 1389 11:8 توسط سینا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

"نادان" نویسنده ی اول و موسس وبلاگ مدتیه که نمی نویسه ولی وجودش رو تو حرفهاش نگه داشتیم!
سینا:سعی نمی کنم حرف هام رو گلچین کنمد یا تصحیح خاصی انجام بدم فقط هر چی تو
ذهنمه می نویسم ،نوشتن را تمرین می کنم .

می نویسم تا به این طرح عدم تن کاغذ یه رنگی بدم و گل وجودم رو دستمالی کنم!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

90/01/01 - 90/01/31

89/12/01 - 89/12/29
89/11/01 - 89/11/30
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30


نویسندگان

نادان

سینا


پیوندها

خاطرات یک آتیش پاره
اینجا خدا ایستاده!
در این سرای بی کسی
هواشناسی کوهستان
اندیشه نیک
نیمچه شاعر
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin