|
از تو دوری میکنم شاید که پنداری که تو را دلداده نباشم،از این میترسم که مرا قابل بدانی و بپنداری تو را کم انگارم و آنگاه که مهنت خویش بر من نهی و از خویش آزرده شوی سبب دوری من از آن است که خود را لایق دلداری تو نمیبینم مرا این بار بسیار سنگین است شاید تازگی ما و خویشتن داری ما شما را گمره کند.از آن سبب که هنوز هیجانی و اتفاقی نو به بار میکشیم ترسم که مرا خاص پنداریترسم آن همه سادگی و بی آلایشی آن همه شادی و هیجانی که و هیجانی که حاصل ساله پاکی و تنزیه ی نفسانی است آن کودکی و بزرگی،آن سادگی پیچیده ی احساس ،همه و همه را محدود به این خرد نمایی.نه همه را لیکن جزء آن هم دنیایست برای ما مرا ببخش در حقارت و کم شعوری خویش من ندانم و نمیدانم اگر دوری نکنم شما را به رذالت خویش بکشانم که عمری به حال این گل پژمرده کرده گریستن یگانه زیبای عالم را باز نمی گرداند و نیز میترسم که از من خیالی به سر داشته بس بزرگتر از خود من و چنین پندارید که شما را پسند نمی کنم و از خود برنجید
اگه شما هم مانند من سریال دکستر رو یده بودید حتما به این فکر می افتادید که تظاهر چقدر کار جالب و سودمندی میتونه باشه! آره بیشتر به یک التزام شباهت داره چرا که نمیخوایم جامعه گریز بشیم.شاید خیلی موقع ها درکشون نکنیم شاید الکی خوشی ها ،خنده های بی مهنا،ترسهای بی جهت،اشکهای بی جهت،رقص های تو خالی رو نفهمیم ولی اینجوری که نمیشه بالاخره معنی ای داشته باشه،یک چیزی که من درکش کنم.نه عشق نه نفرت نه سکس نه شهوت نه...
طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده یه اه خداحافظ یه فاجعه ی ساده خالی شدم از رویا حسی منو از من برد یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو یه لحظه فقط یه اه هم جنس شکفتن شو از روزن این کنج خاکستری پرپر مشغول تماشای ویرون شدن من شو برگرد به برگشتن ازفاصله دورم کن یه خاطره با من باش یه گریه غرورم کن از گرگر بی رحم این تجربه ی من سوز پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد لحظه اخر لحظه شب عاقبت شب شد اغوش جهان روبه دلشوره شتابان بود راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو یه لحظه فقط یه اه هم جنس شکفتن شو از روزن این کنج خاکستری پرپر مشغول تماشای ویرون شدن من شو
دوری جویم از شما شاید که پندارید شما را دلداده نباشم!از این هراسم که مرا قابل بدانید و بپندارید شما را کم انگارم و آنگاه کرامت خویش را بر من نهی و از خویشتن آزرده شوی! از آن سبب که هنوز قلیان تازگی اتفاق را به بار می کشیم ترسم که این بنده ی حقیر را خاص پندارید.ترسم آن همه شادی و اشک هیجانی که حاصل تنزیه و پاکی عمر شماست،آن کودکی و بزرگی نگاهتان،آن سادگی احساس پیچیده یتان، همه و همه را محدود به این خرد نمایم!جزء آن همه هم بیش از وسعت کویری دل ماست. اصلا بعید است بشری تواند تحمل چنین لیاقتی را داشتن،ور کسی روزی به جفای ایام بر نیک بختی قرعه شد، بی شک تمام عمر را باید غلام و سپاس گذار شما باشد مرا ببخش در حقارت و کم شعوریم. دامی که موی سیاه را یک شبه سفید میکند با گل چه کند؟! و گر با اجتناب از آغوش جان بخش شما خیالی بسازم از ما برای شما بس بزرگتر از خود ما و آنگاه دل مهربان شما را به یغما بریم و با خود چنان پندارید که دل گستاخ ما شما را پسند نیاید و از این وهم بعید رنجیده خاطر شوید! ای کاش در عوض این دستان دراز ،ما را شجاعتی بود در اتمام این ماجرا که ندانم چگونه آغاز شد. . . . به بودنم hear that?
آقایان خیلی سخت می توانند تشخیص دهند که آیا واقعاً عاشق طرف مقابل هستند و یا او را صرفاً به مانند خیالی آتشین می بینند که هر موقع از جلوی آنها رد می شود، جوشش کوره درونشان شدید تر میشود!!! ادامه مطلب ببین آبجی گلم! خلق آدمی زیر شدت حوادث ناگوار دستخوش تغییره واین واسه این حقیر که همیشه داغ تکامل به سینه زده لوح نقصانه!حالا عرض میکنم چطور... همه آدما یه جای زندگیشون که میرسن یه جایی که یه اتفاق پیشبینی نشده می افته وا میدن! ولی به قول گفتنی همه کس به اصل خویش باز گردد نگران نباش انا لالله و انا الیه راجعون تو این فرآیند ،خوب آدم تو یه چیزهایی تغییر میکنه راجب خیلی چیزها کاملتر میشه و صاحب نظر!خیلی هم بد نیست!امید به خدا منم اشتباه زیاد کردم ولی از بی تجربگیم بوده وارد نبودم به خدا. خدا از سر تقصیراتمون بگذره! حس دوری تو هم غریب نیست، قریب نیستی، د آخه نیستی که گلم!
نیوشا: همه جونهاي ما در خماري به سر مي برن -حیفیم!آره حیفیم منم همش همینو میگم! حیفیم
حیفیم
حیفیم
حیفیم
حیفم
حیفه
حیفیم
حیفیم
حیفم
حیفه
... واسه چی حیفیم؟
خوب درد داره حیف بودن!نمیشه حیف نباشم!
-انسان به مثابه یک رویا هرگز به خودش نمی رسد. هرچه بیشتر شتاب می کند دورتر می شود -تنها گریز از این رویا حسه تکامل دائمیست!حس مسافری که به تفریگاه خود رسیده و از زندگی لذت می برد! نه آنکه خود بپسندم ولی رویا دغدغه ایست دست نیافتنی!منظور رهایی از این دغدغه است دلمشغولی ای که ما بیمار گونه برای تکامل داریم آنقدر که در رویا سفر می کنیم آنقدر که پرواز می کنیم و نمی رسیم و نا امیدی و شکست! گاهی باید ایستاد و به پایین دره نگاه کرد و مسافت را دید قبل از آنکه چشم زمین را نبیند قبل از آنکه ارتفاع بی معنی شود دستان بی حس ،صعود سقوط شود و اشک سر بالا رود. -ولی همیشه در ته دلت یه امیدی هست که به یاس تبدیل شدن اون می تونه به تو حس زنده بودن بده حسی که تو می تونی شاد باشی و نیستی ومی تونی ازته دلت بخندی -ولی این تو چیزه خاصی نیست که بیرون بیاد!قشنگ نیست!خاکستره!حاصله اون آتش بزرگ خورده گرمایه سره انگشتمه! چند وقتیه فکر پرواز دادن شون بدجور زده به کلم دنباله یه جایه مناسب می گردم تا سبکیه خاکسترو بدم دست باد تا بگرده تو آسمون بشینه به یک تن نرم به یک نفس گرم ،همبال گیسوی پریشون بشه!تاب بخوره گم بشه!
ولی میترسم جاش رو اون پیکر زیبا بمونه میترسم بچسبه به عطر نفسش و بره تو ریشو بسوزونه میترسم رنگش به موهاش بمونه و رنگ از اونا بگیره!میترسم!
باید صبر کنم تا بیشتر بسوزه کامل کامل تا سفید شه بی وزن شه سرد سرد شه! شاید چیزی ازش نمونه واسه پرواز!دیر نشه!دیر شده؟! !No Offense God ...but ... FUCK YOU تمام حرف این است،میخواهم ساده شوی در دستان من! تفکر تعالی،خاصیت و پیروزی ذات! استعداد،توانایی اندیشیدن برتر،معذل سربلندی! اولین مسیر آرامش و دلخوشی،چون آن را خیال طلوع کرد،ناچارا مسیر جدید را جستجو باید! ... خدایی که رذالت را زیبایی داد، زیبا را رذالت، سرانجامی که مرد ندارد!
|